یزدان سلحشور

آثار و نظرات "ی.س"شاعر , نویسنده , منتقد و روزنامه نگار

 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧
 
تعبیر و تقدیر

چون صبح برآمد خواجه گفت: «آیا شود که دیگر روز بخسبم و به پاخیزم، تقدیر، نو شود ؟» بسیار اشک در آستین داشت که بر دیدگان بارید. گفت: «خداوندا! لطف از این بنده دریغ مکن. مجالى دوباره ده.» چشم نهاد و خفت تا رنج در بیشه زار رؤیا نهان کند. چون برخاست دیروز بود و فرزند هنوزبه جدال با حرامیان، از شهر بیرون نشده بود. فرزند را به حیلت که «به بستر، بیمارم» به خانه کشاند و او را سوگند داد که تا نماز عصر، از خانه بیرون نشود. پس پدر را حرمت نگه داشت؛ چون امیر حرس بود، حکم به دیگرى وانهاد و به پیش پدر ماند تا اجل بگذرد.
چون اذان را به مغرب، از منار شهر به شهر افشاندند فرزند بیرون شد به پیش زن و فرزند اما تنی از حرامیان، به قصد او در کمین بود به خنجر آبدیده به شوکران، زخم بر قفاى او زد و گریخت .چون نماز آخر به جاى آورد خواجه، دانست که آخرین نماز را باید فراز کشته ی فرزند بخواند. تقدیر، گرچه کوچه را دیگر آمده بود از جویى به جویى پریده بود اما در ساعت مقرر، در مقصود را، کوبه نواخته بود.
خواجه نالید: «خداوندا! لطف از این بنده.‎..» چشم نهاد و خفت.
چون برخاست، در را نواختند که شهر را اطعام کن که نوزاد ،پسر است. در آینه نگریست و خویش را دوده و یک پنج سال جوان دید.
گفت: «او را چنان تربیت کنم که امیرحرس نشود.» چنان کرد.
پسر بالید و به مکتب شد و علم آموخت و خواجه او را مال بسیار داد تا قطار شتران را در جزیرة العرب بگرداند و به حلب برد و از آنجا به اسکندریه و از آنجا به چین و او را آموخت چون به دیار فلسطین رسد از شر اهل صلیب بپرهیزد و دین و جان به سلامت، به دیار اسلام باز آرد.
نیز او را آموخت که گرد شهر خویش نگردد و هواى دیار، او را به باروهاى «مرگ انتظار» آن نزدیک نگرداند اما مهر فرزند چنان بود که دل وى، بى تاب شد و به دیدار پدر شتافت و شبانگاهى، خواجه را خبر آوردند که حرامیان، فرزند وى به تیغ در خون کشیده اند و مال، به تاراج برده اند.
دیگر نخفت.
به نماز شد.
گفت: «خداوندا! دانستم که پند دادى و نیاموختم. حالیا آموختم.
دیگر، نخواهم.
هر آنچه خواهى آن کن.»
در نماز، به خواب شد.
چون برخاست فرزند دید در کنار که امیر حرس بود و از رزم با حرامیان بازگشته بود تندرست اما.‎.‎.


 
comment نظرات ()